هیچ چیز تا ابد دوام نمی آورد و ما هر دو می دانیم که دل همیشه در گرو یک نفر نیست و چه سخت است ، روشن نگه داشتن شمع زیر باران سرد . 
+ نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 5:42 PM توسط بهـار |
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم ! چرا صدایم کردی ؟ چرا ؟ (حسین پناهی)
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 5:58 PM توسط بهـار |
هیچ رئیس جمهوری برای ملت ایران ، خاتمی نخواهد شد . خداحافظ آقای سادگی و متانت . خداحافظ آقای رئیس جمهور . 
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 2:28 PM توسط بهـار |
روزها درخشانند و انباشته از درد . مرا در باران لطیف در بر می گیرند . آن دم که گریختی بسیار دیوانه وار بود . بار دیگر یکدیگر را خواهیم دید .....
+ نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 1:51 PM توسط بهـار |
همه می پرسند : چیست در زمزمۀ مبهم آب ؟ چیست در همهمۀ دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خندۀ جام ؟ که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری !؟ نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوترها ، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ، من به این جمله نمی اندیشم . من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پایندۀ هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل ، همه را می شنوم ، می بینم. من به این جمله نمی اندیشم ! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم . همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم . تو بدان این را ، تنها تو بدان ! تو بیا تو بمان با من ، تنها تو بمان ! جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند . اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند ! تو بخواه پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ! قصۀ ابر هوا را ، تو بخوان ! تو بمان با من ، تنها تو بمان ! در دلِ ساغر هستی تو بجوش ! من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقی است ، آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش !
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 7:51 PM توسط بهـار |
*** فرخنده میلاد حضرت فاطمه (س) و روز مادر مبارک باد *** مـادر عزیزم *روزت مبارک*
عشق در نگاهت جاودانه شد آنگاه که با تبسم زیبایت ، امید متولد می گشت
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 1:53 PM توسط بهـار |
گفتم توی این گرما یک کمی بخندید بد نیست به شرط اینکه قول بدهید شئونات را رعایت کنید ! « دستگیری بمب گذاران کارخانه شکلات سازی در تبریز » از این خبر نتایج بسیاری گرفته می شود که البته من ترجیح می دهم نگیرم ولی باید روانشناسـان دست به کار شوند و تحقیق کنند که آیا : بمب گذار در کودکی دچار بحران شکلات بود؟ بمب گذار در کودکی بسته ی شکلات حاوی بمب را باز کرده؟ بمب گذار دچار بیماری قند یا آکنه صورت است ؟ بمب گذار داستان هانسل و گرتل را خوانده و در صدد انتقام بر آمده؟ به نقل از روزنامه ایران![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 1:23 PM توسط بهـار |
چشم های غمگین پزشک ، به جواب آزمایش می نگریست و به قیافه نگران اما متین دختر ..... - «دخترم ! متأسفم ولی نبـاید نا امید شوی ... می دانی ؟ احتمال ضعیـف درمان هست ... که خوب شوی ! » فکر می کرد که دخترک جیغی از وحشت بزند ، مثل همه بیمارانش در لحظه ای که می شنیدند به آن بیماری بی درمـان مبتلا هستند .... اما دختر با لبخنـدی ناباورانه پرسـید : « راسـت می گویید ؟ ولـی من هیچ وقت رفتار خطرناکی نداشته ام ؟ » صدای رحم آلود زن جواب داد : « درسته عزیزم .. ولی آزمایش اینو نشون می ده » - « ممنونم خانم دکتر ! » پزشک باورش نشد : « درست شنیدم ؟ یعنی شما فهمیدین من چی گفتم ... » - « البته خانم دکتر ! راستش نامـزدم به خاطر خون آلوده مبتلا به این بیماری شـد ، به خاطـر همین ، خانواده ام با ازدواجمان مخالف بودند ... ولی حالا ... » دختر با هیجان چهره خشکیده از شگفتی زن را بوسید و با شادی غریبی بیرون رفت .
+ نوشته شده در شنبه 1 مرداد1384ساعت 8:23 PM توسط بهـار |