چیـزی مـرا به قسمـت̗ بـودن نمی بـرد از واژه ی دو وجهی̗ تکرار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل̗ این جنازه ی هشیار خسته ام پ ن ٢: او به من دل سپرد و بجز رنج ...... کی شد از عشق من حاصل او 
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1384ساعت 11:4 AM توسط بهـار |
چشمانم رابازمیکنم ...... هوا تاریک است .... شب آمده است ..... دستم را روی پیشانی ام می گذارم ..... داغ است ..... دستم می سوزد ..... تب دارم ...... تب دارم ..... با خودم می گویم : _ کسی نیست ، بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم .... _ آری تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .... _ زندگی یعنی : یک سار پرید از چه دلتنگ شدی دلخوشی ها کم نیست : مثلآ این خورشید کودک پس فردا ، کفتر آن هفته یک نفر دیشب مرد و هنوز ، نان گندم خوب است و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند ...... _ عبور باید کرد و هم نورد افق های دور باید شد ....... تب دارم ..... آری ...... هذیان می گویم ....... افسوس من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامۀ آن شب بیهوده است ........
+ نوشته شده در شنبه 21 آبان1384ساعت 8:28 PM توسط بهـار |
آن خطاط سه گونه خط نوشتی : - یکی او خواندی ، و لا غیر ! - یکی را ، هم او خواندی ، هم غیر ! - یکی ، نه او خواندی ، نه غیر او ! آن خط سوم منم ! ....
+ نوشته شده در شنبه 14 آبان1384ساعت 10:32 AM توسط بهـار |
غم آمده ، غم آمده ، انگشت بر در می زند ! هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر می زند ای دل بکش یا کشته شو، غم را در اینجا ره مده گـر غـم در اینجـا پا نهـد آتـش به جـان در می زند از غـم نیامـوزی چـرا ای دلـربا رسم وفــا ؟ غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند!
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1384ساعت 9:7 AM توسط بهـار |