شبـی کـه آوای نی تـو شنیـدم چو آهـوی تشنه پی تو دویـدم دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانه ای از نی و نغمه ندیدم تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی مـن همـه جـا پـی تـو گشتـه ام از مـه و مـهـر نشـان گـرفـتـه ام بــوی تـو را ز گـل شنیـده ام دامـن گـل ا ز آ ن گـرفـتـه ام تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی دل من سرگشته تو نفسم آغشته تو بــه بــاغ رویـاهـا چـو گـلـت بـویــم بـر آب و آیـیـنـه چو مـهـت جـویـم تو ای پری کجایی ؟ ..... در این شب یلدا ز پی ات پویـم به خواب و بیداری سخـنـت گـویــم تو ای پری کجایی ؟ ..... مه و ستاره درد من می داند که همچو من پی تو سرگرداند شبی کنار چشمه پیدا شو میان اشک من چو گل وا شـو تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی رویتان به سرخی انار ، شبتان به شیرینی هندوانه ، خنده هاتان مانند پسته و عمرتان به بلندی یلدا باد
*** شب یلدا تون مبارک *** ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 5:31 PM توسط بهـار |
رد پاهایی که فرا رویم است دنبال می کنم .... رد پاها عمیق اند و آشکار .... و مسیری نه چندان مستقیم اما روشن را نشان می دهند .... آنچه بر من گذشت باز نخواهد گشت .... 
+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1384ساعت 4:44 PM توسط بهـار |
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت. و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت . خدا گفت: دیگر تمام شد.دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را بچشد، آسمـان برایش تنـگ . فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند . شـب کـه هر دو به خانه برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر .... فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم . شاعر گفت : نه . تو فرشته ای و عشق کار تو نیست . فرشته اصرار کرد واصرار کرد . شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟ اما فرشته باز هم پافشاری کرد . آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد. فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش . من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق شدم . آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟ _ پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی ! پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود ! و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد . فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط ! فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت . اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست! نوشته شده توسط عرفان نظر آهاری
پ ن : منوچهر نوذری ، هنرمند با سابقه تئاتر ، سینما و تلوزیون به دلیل عارضه ریوی و عفونت کلیوی امروز(چهارشنبه) در بیمارستان مدرس تهران در گذشت...ادامه
+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 7:44 PM توسط بهـار |
بر کنده ی تمام درختان جنگلی نام ترا به ناخن برکندم اکنون ترا تمام درختان با نام می شناسند □ نام ترا به گرده ی گور و گوزن با ناخن پلنگان بنوشتم اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها اکنون ترا تمام گوزنان زرد موی با نام می شناسند . □ دیگر نام ترا تمام درختان گاه بهار زمزمه خواهند کرد و مرغ های خوشخوان صبح بهار ، نام ترا به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد □ ای بی خیال مانده ز من ، دوست ! دیگر ترا زمین و زمان _ از برکت جنون نجیب من با نام می شناسند . □ ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره در واپسین غروب بهار نام مرا بخاطر بسپار ! منوچهر آتشی ١٣٨٤ـ١٣١٠ روحش شاد و یادش گرامی باد 
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:1 PM توسط بهـار |