برگ ها را آرام یک به یک ، سطر به سطر می کنم لبریز از ... نام زیبای بهار و در عمق خاکش می نشانم یک گل و درختی سرشار از شکوفایی عطر گیلاس .... چه خیالیست مگر که بهارم زرد است و خزانم ابدی .... من خودم خواهم ساخت نوبهاری زیبا بر تن دفتر خود و در آن می سازم باغ هایی پر گل و درختان همگی غرق در مستی آن .... من خودم خواهم ساخت یک بهار زیبا که خزانی نزند برگ و بار آن را ... 
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 1:17 PM توسط بهـار |
به پیش روی من ، تا چشم یاری می کند ، دریاست . چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست . در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا ، دلم تنهاست ، وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست ! خروش موج با من می کند نجوا : ـ که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ... که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...... تا اطلاع ثانوی من .... و .... سکوت ..... . . . . همین ....
+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 5:16 PM توسط بهـار |