یادم باشد که تمام جامه های سرخ را جمع کنم و عکس های یادگاری را از روی دیوار بردارم ! یادم باشد که نامه هایت را پاره کنم یادم باشد که از شهر تو بروم ! به جایی که هرگز چیزی از تو نباشد !! که درها و پنجره ها را ببندم ! مبادا نسیمی ، صدایی ، حرکتی مرا به یاد تو بیندازد یادم باشد که با چشمان بسته راه بروم ! تا تو را دیگر نبینم یادت باشد که یادم باشد ....
یادم باشد
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 3:44 PM توسط بهـار |
باید امشب بروم .... باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد ، بردارم .... و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست ، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند ....
منتظرم !!! که از راه رسد !!! لحظه عزیمت !!!
پ . ن : تمام لحظه هایم را !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 12:50 PM توسط بهـار |
دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد . خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود . چه دره های عجیبی ! و اسب ، یادت هست ، سپید بود و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد . و بعد ، غربت رنگین قریه های سر رها . و بعد ، تونل ها . دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است . و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند . و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد ... 
خاموش ،
گل شب بوست ،
+ نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 12:45 PM توسط بهـار |