سال ميان دو پلک را
ثانيه هايي شبيه راز تولد
بدرقه کردند .
کم کم ، در ارتفاع خيس ملاقات
صومعه نور
ساخته مي شد .
حادثه از جنس ترس بود
ترس
وارد ترکيب سنگ ها مي شد .
حنجره اي در ضخامت خنک باد
غربت يک دوست را
زمزمه مي کرد .
از سر باران
تا ته پاييز
تجربه هاي کبوترانه روان بود .
باران وقتي ايستاد
منظره اوراق بود .
وسعت مرطوب
از نفس افتاد .
قوس و قزح در دهان حوصله ما
آب شد .
یه جور دیگه !!!! http://per-day.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 2:8 PM توسط بهـار |
. . . . بر بلندای زمان خواهم رفت
بر مرکب جنون خواهم تاخت
.
.
.
.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 1:9 PM توسط بهـار |
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون كه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است ...

+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 11:29 AM توسط بهـار |
به حساب خیال بافی ام نگذار ، اما ستاره ای دارم در تیره ترین شب ها ! فقط خواستم بدانی که می شود دل خوش کرد ، به چراغ های کوچک یک هواپیما !!! 
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 2:12 PM توسط بهـار |