مرا به یاد بیاور مرا ز یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاری ست کسی نمی داند که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم کـه در سیاهی شـب خنجـری سـت در کتفـم مرا ندیدی - دیگر مرا نخواهی دید که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب که پشت پنجـره آو ا ز دیـگـری جـاریسـت ... پ . ن : از لطف همه تون به شب های روشن ممنونم ... 
چند وقتی نیستم ...
اگر برگشتم .. حتمآ به وبلاگ هاتون سر می زنم ...
تا بعد ...
+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 11:38 AM توسط بهـار |
در میانراه ایستاده، رفته و آینده را طومار می خوانم . رفته و آینده گفتم، لیک کس چه داند، من چه می دانم، وز کجا، که همچنان که م رفته ای بوده ست، همچنان آینده ای هم هست، خواهد بود ؟ راستی، هان؟ باید این را از که پرسید؟ از کجا دانست؟ کاین میانراه ست، اینجایی که امروز ایستاده ام؟ پرسم اما، از کجا بایست دانست این که چو فصل رفته ها آینده ای هم پیش رو دارم؟ یا نه، شاید اینکه پندارم میانراهش فصل آخر را برگ های آخرین، یا باز هم کمتر، سطرهای آخرین، از برگ فرجام است. بین لب هام این دم فرسوده نمناک واپسین نم، از پسین قطره ها، از جام انجام است. آه ...
گر چه از بود نبود رفته و آینده بیزارم،
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 1:38 PM توسط بهـار |
رها کن ...
رها کن ...
رها کن ...
تا چو خورشیدی ،
قبایی پوشم از آتش ...
در آن آتش ،
چو خورشیدی
جهانی را بیارایم ...

+ نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت 7:46 PM توسط بهـار |