ديگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی ديد!
من بعد عبور ِ ريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد!
وقتی قراری ما بين ِ نگاه ِ من
و بی اعتنايی نگاه ِ تو نيست،
ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟
مي خواهم به سرعت ِ پروانه ها پير شوم!
مثل ِ همين گل ِ سرخ ِ ليوان نشين،
كه پيش از پريروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم،
بعد بيايم و با عصايی در دست،
كنار خيابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بيايی،
مرا نشناسی،
ولي دستم را بگيری و از ازدحام ِ خيابان عبورم دهی!
حالا می روم كه بخوابم!
خدا را چه ديده ای!
شايد فردا
به هيئت پيرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پيرمردان ِ وامانده در كنار ِ خيابان را بگير!
دلواپس نباش!
آشنايی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پير شده باشم،
كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز،
مرا نشناسی!
شب بخير!
یغما گلرویی
http://per-day.blogfa.com
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 5:20 PM توسط بهـار |
هـزار و یـک اسـم داری و مـن از آن همـه اسم " لطیف " را دوست تر دارم کـه یـاد ابـر یا لطیـف! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما
و ابـریشم و عشـق می افتم .خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و
پر و بالم از نسیم . بس که لطیـف بـودم ، تـوی مشت دنیا جـا نمی شدم . اما زمین
تیـره بود . کـدر بـود ، سفت بود و سخت . دامـنم به سختی اش گرفـت و دستم بـه
تیـرگی اش آغشته شد . و من هـر روز قطره قطره تیره تر شـدم و ذره ذره سخت تر.
مـن سنـگ شـدم و سـد و دیـوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگـر آب از مـن عـبـور
نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد .حالا تنها یادگاری ام از بهشت
و لطافتش ، چند قطـره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم
تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد .
ایـن رسم دنیاست کـه شیشه ها بشکند و دل های نـازک شرحه شرحه شود ؟
لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود .
یا لطیـف ! کـاشـکـی دوبـاره ، مشـتی ، تـنـهـا مـشـتـی ا ز لطـافـتت را بـه مــن
می بخشیدی تـا
است ، مثل خودت که ناپیدایی ...
یا لطیف! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 4:33 PM توسط بهـار |
.... می وزد بادی ، پری را می برد با خویش ، از کجا ؟ از کیست ؟ هرگز این پرسیده ای از باد ؟ به کجا ؟ وانگه چرا ؟ زین کار مقصد چیست ؟ خواه غمگین باش ، خواهی شاد باد بسیار است و پر بسیار ، یعنی این عبث جاری ست . آه ! باری بس کنم دیگر هر چه خواهی کن ، تو خود دانی گر عبث ، یا هر چه باشد چند و چون ، ] این است و جز این نیست . مرگ گوید : هوم ! چه بیهوده ! زندگی می گوید : اما باز باید زیست ، ] باید زیست ، باید زیست ! ... " پ . ن 2 : اسم این وبلاگ دقیقآ به خاطر همون فیلم که در موردش گفتید ،" شب های روشن " شد ! و دیگه اینکه به نظرم اون فیلم ، فیلم فوق العاده ایه ! نمی دونم تا حالا چند بار دیدمش !! پ . ن 3 : بالاخره بعد از مدت ها per-day هم به روز شد !
دیده ای بسیار و می بینی
پ . ن 1 : بر گشتم ( هر چند جایی نرفته بودم !! )
+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 3:43 PM توسط بهـار |