در میانراه ایستاده ام، یا که در آخر، نمی دانم، لیکن این دانم که بی تردید قصه تا اینجاش، اینجایی که من خواندم قصه بیهوده تر بیهودگیها بود. لعنت آغازی، سراپا نکبتی منفور. گاهکی شاید یکی رویائکی شیرین، بیشتر اما قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم. بی هوا تصویر تاری، کار دستی کور، دوزخ، اما سرد وز بهشت آرزوها دور ... پ . ن : دلش چون قله های برفپوش مرتفع سرد است ....
گر نگفتم، این بگویم نیز
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 12:40 PM توسط بهـار |
باران سهراب سپهری
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزيمت بازی می كردم
و خواب سفرهای منقش می ديدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
يك سفره مانوس
پهن
بود.
چيزی وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روی همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت ، هست.
وقتی كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
ای ياس ملون!

http://per-day.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 11:55 PM توسط بهـار |
از تمام رمز و رازهای عشق
* بازی شب یلدا ..! # به شـدت خوشبین !! ( اینو دوستم میگه ! ) یعنی همه چیز و همه کس خوبـه ... مگـر اینکه
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود ولی ...
راستی
دلم
که می شود
....
قیصر امین پور

من هم توسط دل شکسته به این بازی دعوت شدم ...
# بچه تر که بودم خیلی فوتبال بازی می کردم ..! الان هم هنوز فوتبال رو خیلی دوست دارم ..!!
# شب ها خیلی دیر می خوابم ..! اینم به خاطر اینه که شب رو بیشتر از روز دوست دارم ..!
# تا از چیزی مطمئن نشم .. باورش نمی کنم ..!
# سینما رفتن رو خیلی دوسـت دارم .. اصـولآ هـم بیشتر از فیلم هایی خوشم میاد که کمتر
کسی خوشش میاد !!
خلافش ثابت بشه ..!!
منو از اینکه کسی رو دعوت کنم معاف کنید ..!
نوشتنش هم فقط برای اجابت دعوت بود ..!
+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385ساعت 5:46 PM توسط بهـار |