نیمی از جهانم برای تو
نيمی برای گنجشكها
نيمی از دوست داشتنم برای تو
نيمی برای باد
تا كوچه ها را بگردد!
نيمی از مهربانيم برای تو
نيمی برای باران
تابر زمين ببارد!
مرا بنام كوچكم صدا مي كنی
گنجشكهايم به سرزمين تو كوچ می كنند
و من
با اين همه بيابان
كه هيچ هم بهار نمی شوند
فصلها را گم می كنم...
فخری برزنده 
پ.ن : من و تو یکی بودیم ، یکی بود ، یکی نبود !
(نمی دونم کی گفته اینو ..!)
http://per-day.blogfa.com
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 3:39 PM توسط بهـار |
این گریه نیست،
ریزش باران است.
آواز می دهم :
« آیا کسی مرا،
« از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد ؟!

.
.
.
در دوردست ها،
باریده بود بارانی؛
سنگین و سهمناک؛
و دست استغاثه ی من،
سدی نبود سیل مهیبی را،
ـ که می آمد؛
و آخرین ستون،
از پایداری روحم را،
تا انتهای ظلمت شب
ـ انتهای شب
ـ می برد
« آری کسی مرا
« از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد .
حمید مصدق

پ.ن : رسول ملاقلی پور - صدا،دوربين،مرگ
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 4:52 PM توسط بهـار |
کنار ِ تو را ترک گفتهام
و زير ِ اين آسمان ِ نگونسار که از جنبش ِ هر پرنده تهیست و هلالی
کدر چونان مُردهماهی ی ِ سيمگونهفلسي بر سطح ِ بی موجاش میگذرد
به بازجُست ِ تو برخاستهام
تا در پايتخت ِ عطش
در جلوه ئی دیگر
بازت یابم .
احمد شاملو
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 12:57 PM توسط بهـار |