از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم.
بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم.
مغاک جنبش را زیستم.
هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:
من ترا زیستم، شتاب دور دست!
رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بیداری ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ،
و کنار من خوشه راز از دستش لغزید.
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
سایه تر شده ام
وسایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.
شب می شکافد ، لبخند می شکفد، زمین بیدار می شود.
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.
سهراب سپهری

پ . ن : شمع ... روشن
چشم ... بسته
آرزو ... در دل !
.
.
.
فوت ..!!
...
یک سال دیگر فوت شد ..!
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 11:56 AM توسط بهـار |
«ــ زندگی را فرصتی آنقَدَر نيست
«ــ مرگ را پروای ِ آن نيست
که به انگيزهيي انديشد.»
اينو يکی میگُف
که سر ِ پيچ ِ خيابون وايساده بود.
که در آيينه به قدمت ِ خويش بنگرد
يا از لبخنده و اشک
يکی را سنجيده گُزين کند.»
اينو يکی میگُف
که سر ِ سهراهی وايساده بود.
«ــ عشق را مجالی نيست
حتا آنقدر که بگويد
برای چه دوستات میدارد.»
والاّهِه اينام يکي ديگه میگُف:
سرو ِ لرزونی که
راست
وسط ِ چارراه ِ هروَرْ باد
وايساده بود.
احمد شاملو
پ.ن : یادم تو را فراموش ...!
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 5:30 PM توسط بهـار |